راز نگین سرخ

۱۲۰,۰۰۰ ریال

موجود در انبار

هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد. نیروهای کمین الغدیر آمدند و گفتند «ما داریم می‌ریم عقب، چون اگه این‌جا بمونیم به خاطر نداشتن عارضه‌ی زمین، به محض روشن شدن هوا، تلفات‌مون زیاد می‌شه.» در آن شرایط حدود چهارصد نفر از نیروهای گردان عمار توی دشت نشسته بودند. اسماعیل لشکری واقعاً خسته شده بود. از یک‌طرف می‌خواست دستور فرماندهی را اجرا کند، از طرف‌دیگر می‌دانست که اگر دیر تصمیم بگیرد، جان چهارصد نفر از نیروها در خطر است. ساعت پنج صبح شده بود که گفت «ستون رو بکشید عقب.» نیروها را حرکت دادند و آوردند پشت همان خاک‌ریزی که مهندسی رزمی، نصفه‌نیمه زده بود.
فردا صبح، حاج‌همت به همراه پیکش آمد محل گردان، پیش اسماعیل. روبوسی و احوال‌پرسی کردند. اسماعیل، ماجرای شب گذشته را توضیح داد. حاج‌همت گفت «آقااسماعیل! با این‌که کار تو صحیح نبود، اما من تو رو بخشیدم؛ دعا کنید که خدا هم ببخشه.