وقتی کوه گم شد

۱۵۰,۰۰۰ ریال

موجود نیست

مرتضی، فریبا و حمیده مخفیانه از کنار خط دفاعی سپاه سوم ارتش بعث عبور می‌‌‌کنند؛ سنگرهای مجهز و عظیم، دژهای نفوذناپذیر، تانک‌‌‌های چیده‌شده در سرتاسر خط. حمیده و فریبا با ناباوری به همه‌‌‌ی این‌ها نگاه می‌‌‌کنند. مرتضی: چه قدرتی می‌‌‌تونه یه همچین خط دفاعی غول‌‌‌پیکری رو بشکنه و به خرمشهر نفوذ کنه؟ اون شلیکاهایی که می‌‌‌بینید مخصوص زدن جنگنده‌‌‌هاست. با اون‌ها طیاره رو می‌‌‌زنند، اما این‌جا برای زدن نیروهای پیاده‌‌‌ی ما کار گذاشتند. این یعنی حد آخر وحشت و ترس از نیروهای ما. این یعنی نهایت اهمیت و ارزش خرمشهر. مرتضی می‌‌‌ایستد و در حالی که به حمیده و فریبا می‌‌‌نگرد، می‌‌‌گوید: یه همچین دیوار هولناک و عظیمی رو با چی می‌‌‌شه در هم شکست؟ حاج‌احمد با چه قدرتی می‌‌‌خواد از این سپر جهنمی عبور کنه؟ این همون چیزیه که بهتون می‌‌‌گفتم. فرق خوندن و نوشتن با دیدن و لمس کردن از زمینه تا آسمون. حمله‌‌‌ کردن به یه همچین دیوار مرگ‌‌‌آوری، درست شبیه رفتن به داخل اقیانوسی از آتیشه. کی می‌‌‌دونه این‌جا چه خبر بود و حاج‌احمد و بچه‌‌‌هاش چکار کردند؟

در انبار موجود نمی باشد