سمتی که خداست

۱۰۰,۰۰۰ ریال

موجود در انبار

در آسمان نه ماهی بود و نه ستاره‌ای. همه‌جا تاریک تاریک بود. نه قطب‌نما داشتند و نه کسی مسیر را می‌دانست.همین‌طور با حدس و گمان به سمتی بالا رفتند در همین حین خبری به بی‌سیم مخابره شد. صدای خش‌خش بی‌سیم به قدری در آن سکوت می‌پیچید که انگار بلندگو روشن کرده باشند. از آن سمت بی‌سیم می‌خواستند با جزمانی صحبت کنند. ذوالقدر گوشی را به داد و خودش جوری نشست که او راحت‌تر بتواند صحبت کند.
جزمانی در حال صحبت بود که ذوالقدر با تعجب به چشمش به رگه‌های نوری در چند متری خودشان افتاد. باریکه‌های نور انگار از درز دیواری که آن‌طرفش روشن باشد، به چشم می‌آمد. درزها زیاد بود. دقت که کرد، دید سنگرهای عراقی‌هاست که با فانوس روشن است و آن‌ها جلوی این سنگرها نشسته‌اند. خشکش زد. آرام و بی‌سروصدا موضوع را به جزمانی گفت و اوهم بلافاصله بی‌سیم را قطع کرد. این‌که آن‌ها در آن سکوت محض، صدای بی‌سیم و حتی صدای خود آن‌ها را نشنیده بودند، واقعا کار خدایی بود.