بی‌قرار

۱۰۰,۰۰۰ ریال

موجود در انبار

وقتی رسیدند پادگان، سجاد هم همراهشان بود. بغض گلوی سجاد را گرفته بود. نمی‌خواست دم رفتن، جلوی حامد گریه کند. پدر شهید سیرت‌نیا هم برای بدرقه‌یاعزامی‌ها آمد. حامد جلو رفت و دست او را بوسید. همان‌جا بغض سجاد ترکید. همه گریه می‌کردند. تا دقیقه‌ی نود معلوم نبود چه کسی اعزام میشود حتی همین اعزام هم سه بار لغو شد. اما نهایتا لیست پرواز را خواندند. بعضی‌ها خط خورده بودند و بعضی‌ها مانده بودند برای پروازهای بعدی. اول اسم مهدی(حامد) کوچک‌زاده، حامد چنان «یازهرا»یی توی سالن نمازخانه گفت که همه بچه‌ها ساکت شدند.