نجوای شبانه هور

۷۰,۰۰۰ ریال

موجود در انبار

وقت هروله، محمّد بین صفا و مروه می‌دوید. انگار اصلا توی این عالم نبود. مثل هاجر، مضطر می‌رفت و می‌آمد. دانه‌های درشت عرق نشسته بود روی پیشانی‌اش. زبانش پر بود از ذکر. با خودش زمزمه می‌کرد، فریاد می‌زد. هروله برایش انگار به اندازه‌ی کل حج طول کشید. محمّد جوری بین صفا و مروه هروله می‌کرد که انگار هر قدمی که بر می‌دارد، تا به زمین بگذارد هزار سال طول می‌کشد. در همان یک قدم، محمّد کل زندگی‌اش را به یاد می‌آورد؛ کودکی، نوجوانی، سربازی، ازدواج و … در همان یک قدم، از کل زندگی‌اش می‌گذشت؛ از زن، زندگی، جوانی، آنقدر با احتیاط پا روی زمین می‌گذاشت که انگار باید روی میدان مین راه برود.