پیغام ماهی‌ها

۵۰۰,۰۰۰ ریال

موجود در انبار

نشسته بودم ردیف آخر صندلی‌های مینی‌بوس، به چهره‌های خسته و معصوم بچه‌ها نگاه می‌کردم، که عموما لبخند بر لب، خوابیده بودند. غرّش خفه‌ی موتر کوچک دیزلی، آمیخته با زوزه‌ی باد سردی که پرفشار از لای منفذهای زهوار دررفته دور پنجره‌ها به داخل هجوم می‌آورد، تنها صدایی بود که در اتاقک مینی‌بوس شنیده می‌شد. محض دفع‌الوقت، داشتم شعر «پیغام ماهی‌ها»ی مرحوم سپهری را زیر لب زمزمه می‌کردم.
در آن شعر، سهراب قرار است پیغام ماهی‌های تشنه‌ی یک حوض بی‌آب را ببرد برای خدا.
ماهی‌ها پیغام‌شان این است:
تو اگر در طبش باغ
خدا را دیدی
همّت کن
و بگو ماهی‌ها
حوض‌شان بی‌آب است
آن تکه‌ی آخرش را خیلی دوست دارم و آن شب هم مدام همان را زیر لب می‌خواندم. جایی که می‌گوید:
باد می‌رفت به سروقت چنار
من، به سروقت خدا می‌رفتم!
پیچ و خم جاده، تمامی نداشت؛ دل مشغولی‌های من هم. سرانجام در صبحی ابری و خنک، حوالی ساعت ۱۰ صبح، وارد شهر دزفول شدیم.